|
پنج شنبه 23 شهريور 1391برچسب:, :: 16:19 :: نويسنده : نفس
قطار می رود….تو می روی….. تمام ایستگاه می رود…………
و من چقدر ساده ام که سالهای سال ،در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!! مثل کشیدن کبریت در باد
دیدنت دشوار است من که به معجزه ی عشق ایمان دارم هر چه بــــــادا بــــــــــاد! ![]()
خواستن ،همیشه توانستن نیست
گاهی فقط، داغ بزرگی است که تا ابد بر دلت می ماند ![]() یادته زیر گنبد کبود تو بودی و کلی آدمای حسود؟
تقصیر همون حسوداست که حالا هستی ما شده یکی بود یکی نبود… ![]() کاش همیشه در کودکی می ماندیم
تا به جای دلهایمان سر زانوهایمان زخمی میشد!… ![]() چه تقدیر بدیست !
من اینجا بی تو می سازم
و تو، آنجا با او می سازی…!!!
![]() وقتی که نیستی
بادیدن هر صحنه عاشقانه ای احساس یک پرانتز را دارم که همه ی اتفاقات خوب خارج از آن می افتد ![]() مرا به ذهنت نه…. به دلت بسپار….
من ازگم شدن درجاهای شلوغ …میترسم … ![]() برگـَـــرد..
یادتـــــ ــ ـ را جا گذاشتــــ ـــ ـی.. نمی خواهم عُــمری به این امید باشَـــ ـــ ـم
که برای بُردنَش بر می گردی .. ![]() دفتری بود که گاهی من و تو
می نوشتیم در آن از غم و شادی و رویاهامان از گلایه هایی که ز دنیا داشتیم من نوشتم از تو: که اگر با تو قرارم باشد تا ابد خواب به چشم من بی خواب نخواهد آمد که اگر دل به دلم بسپاری و اگر همسفر من گردی من تو را خواهم برد تا فراسوی خیال تا بدانجا که تو باشی و من و عشق و خدا!!! تو نوشتی از من: من که تنها بودم با تو شاعر گشتم با تو گریه کردم با تو خندیدم و رفتم تا عشق نازنیم ای یار من نوشتم هر بار با تو خوشبخترین انسانم… ولی افسوس مدتی هست که دیگر نه قلم دست تو مانده است و نه من!!! نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |