|
پنج شنبه 13 تير 1392برچسب:, :: 19:45 :: نويسنده : نفس
امروز یعنی دیروز 1 سال گذشت از عقدمون از شاید بزرگ شدنم 1 سال از یکی شدنمون 1سال با همه
باید دیروز ای چیزا رو مینوشتم ولی خوب نشد . حالا اومدم و میخوام حرف بزنم از پارسال دوباره
واسه خودم خاطراتم و میخوام مرور کنم
از اون شب که از دانشگاه اومدم خونه ابجی اینا و بهم زنگ زدن و ازم جواب خواستن از اون حرکت زشت که فقط خودم میدونم چقدر ناراحت شدم و ابجی که پیشم بود
تا خواستگاری اون خدا بیامرز رسما از من پیش بابا خلاصه یک ماه طول کشید تا حرف زدیم و جواب مثبت دادم البته چون فامیل بود زیاد سختگیری نکردم تا ازمایش خون که استرس داشتم نکنه فامیلا مارو تو ازمایشگاه ببینن.خلاصه بعد از 4ماه نامزدی دیروزساعت18عقد کردیم بعداز عقد......................
هی یادش بخیر با اون خدا بیامرز وبچه هاش رفتیم عکس گرفتیم یادش بخیر بعدشم اومدیم خونه و خیلی خوش گذشت ولی واقعا فکرش و نمیکردم ... نظرات شما عزیزان:
سلام عزیزم...وبلاگ قشنگی داری..اگه وقت کردی به منم سر بزن تا باهم تبادل لینک کنیم...مرسی
سلام عزیزم مرسی ![]()
![]() |